X
تبلیغات
ثنای کوچک ما

ثنای کوچک ما

آسان است که بگویم دوستت دارم اما نپرس چقدر!

دلتنگی

دلم برای اینجا تنگ شده

حس و حال اینجا نوشتن یجوری حالمو خوب میکنه اما این دوری یکم آدمو سرد میکنه ...

اصلا همش تقصیره این فیس بوکه که این بلا را سر وبلاگا آوره ... البته من اونجا هم زیاد فعال نیستم اما تو همین تعداد وبلاگایی که تو پیوندام دارم هم که نگاه میکنم میبینم اکثرشون را غبار گرفته اما تو ف ب تا حدودی هستن ... 

این مدت یکمی هم سرم با درس و دانشگاه گرم بود و هست البته ... اما خب اینم بهانه ی خوبی واسه این تنبلی نیست ... پس ای امااااااااااااان از این تنبلییییییییی

من دفتر دیگه ای هم برای نوشتن خاطرات دخملی ندارم و اغلب خاطرات تو عکس و فیلم ثبت شده ... اینجا را واسه دل خودم راه انداختم و اون اولا خیلی رو خودم و این وبلاگ حساب کرده بودم و جای دیگه ای چیزی ننوشتم ... کلی حرفا و حرکات و کارای بامزه ثنا را ننوشتم و یادم رفته و چقدر حیف !

خلاصه رو خودمم نمیتونم حساب کنم با این اوصاف !

دیگه روم نمیشه قول بدم که فعال باشم اما خب سعی ام را میکنم .

این پستم یه دست گرمی تا بیام از این روزای ثنا بیشتر بنویسم به امید خدا.

میدونم دیره ولی بهارتون مبارک

راستی ممنون از دوستای با مرامی که حالمونو پرسیدن و نگرانمون شدن ... ما خوبیم شما هم خوب باشید الهی :*


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 12:52  توسط مامان ثنا  | 

♥ گلم روزت مبارک ♥





.♥.♥.روزت مبارک و روزگارت به کام نازنینم .♥.♥.♥


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1391ساعت 23:41  توسط مامان ثنا  | 

بزرگ شدم !

 نمیدونم چرا اینجوریه !

وقتی بچه ای همش آرزوی بزرگ شدن داری و وقتی سنت رفت بالا همش حسرت کودکیتو داری!

ثنا این روزا لحظه به لحظه داره بزرگ شدن خودشو چک میکنه ... با هر لقمه غذایی که میخوره بلند میشه و دستشو میگیره بالا و میگه : " بیا قد بگیریم " ، " ببین دارم بزرگ میشم " اما من تو چشمای هیجان زدش نگه میکنم و تو دلم میگم:" کاش یکم، فقط یکم دیرتر "

دیشب دیدم نوک بینیش قرمزه . ازش پرسیدم چرا نوک مداخت (به قول خودش) قرمزه ؟ ثنا که از هرگونه زخم و خراش و جراحتی فراریه و اصلا وجودش را هم انکار میکنه گفت : نه قرمز نیست و ...

اما یه دیقه بعدش اومد و گیر داد که چرا نوک مداخم قرمزه؟ هرچی بهش گفتم من نمیدونم اصرار داشت که جوابشو از من بگیره ... منم یهو گفتم : هیچی بابا جوش زده ... جالب بود که ثنا به جای اینکه بپرسه جوش چیه یا مثل همیشه اصلا اصل قضیه را انکار کنه ، یهو خوشحال شد با خنده و گفت : آره جوش زده ، منم جوش زدم تو هم جوش زدی  ، دیگه بزرگ شدم!!!

آخه نمیدونم اینم شد معیار رشد ؟!! نمیدونم از کجا همچین فکری کرده آخه!


از اواسط اردیبهشت ثنا رفت مهد کودک ، البته نیمه وقت ... خیلی خوشحال و راضی بود ، اون روزا همش تو مهد جشن تولد داشتن و بهش خوش میگذشت ... اما مهد به لطف صاحب ملک بسته شد و چند وقت بعد ثنا رفت یه مهد دیگه ... اما این مهد چندان به میلشون خوش نیومد و بعد مدتی دیگه راضی نشد که بره و هنوزم وقتی اسمش میاد صداش بلند میشه که من دوست ندارم برم مهد... از اونجایی که مهد را یک گام رو به جلو برای بزرگ شدن میدونست حالا دیگه فکر میکنه از این مرحله رد شده و همش میگه : من وقتی کوچولو بودم میرفتم مهد، حالا دیگه بزرگ شدم و باید برم مدرسه !!!

خلاصه که ثنای ما تند و تند داره بزرگ میشه ... الهی شکر


خیلی وقته یه عکس درست حسابی ازش نگرفتم ... این عکس با تعدادی از بچه های فامیل مال مراسم ولیمه ی حج مامان جونه تو تیر ماه  ...


+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1391ساعت 11:37  توسط مامان ثنا  | 

با تاخیر زیاد!


سلام

راستش نمیدونم چرا اینهمه وقته ننوشتم !!!

تقریبا هفته ای دو بار اومدم و پیج  " پست مطلب جدید" را باز کردم و زل زدم بهش ! آخرش صفحه را بستم و رفتم پی کارم ... دست و دلم به نوشتن نمیرفت ... اما خب دیدم اینطوری ام که نمیشه ... باید یه رونق دوباره ای به این خونه ی مجازی بدم ... 

خلاصه دوباره سلام !

ممنونم ازتون که به یادم بودین ... واسه همینه که عاشقتونم***

انقدر ننوشتم که واقعا نمیدونم از چی و از کجا بنویسم...


ایشالا با پستای بعدی جبران کنم :*

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم تیر 1391ساعت 1:20  توسط مامان ثنا  | 

:))

این شعر سروده ی دخملیه که دیروز داشت با آهنگی که خودش روش گذاشته میخوندش :


میره بالا ... میره پایین ..

چشماشو میبنده ...

دوباره میره سر جاش ...

چشماش میسوزه ...

چشماشو میبنده ...

میره بالا ...میره پایین ...

سمت خدا ! (نمیدونم اینو از کجاش آورد!!!)


ــــــــــــــــــــــــــــــ

میخوایم بریم بیرون و ثنا واسه آماده شدن اداد اطوار در میاره ... میگم ثنا من تا سه میشمرم ، تصمیمتو بگیر . میخوای با من بیای یانه؟!

یه نگاه میکنه و میگه : صبر کن فکرامو بکنم نتیجه را میگم!!!


ـــــــــــــــــــــــــــــ

اینم یه شعر ترکیبی جدید


یه روز یه آقا خرگوشه...رسید به یه بچه موشه ... موشه پرید تو سوراخ ... خرگوشه گفت آخ... بیا بریم خونمون ... بهت بدم ماست و نون ... لالالالالا

:))


پی نوشت: پست قبل بعدا نوشت داره :))


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 11:24  توسط مامان ثنا  | 

سال نو ...


سلام

حال شما ؟ احوال شما؟

سال نو مبارک ...  امیدوارم که همتون سال خوبی را شروع کرده باشین و روزهای خوب و خوشی در انتظار هممون باشه و به عنوان یکی از بهترین سالهای عمرمون رقم بخوره ...



تعطیلات این عید ما هم به نوعی رقم خورد که حواسم باشه و قدر خیلی چیزها را بیشتر از همیشه بدونم ... چند روز اول را در ولایت گذروندیم که ثنا کلی صفا کرد و  خوش گذروند اما بعد بازگشتمون درست از همون  شب اول تمام برنامه هامون برای استفاده از روزهای باقیمانده ی تعطیلات و دیدو بازدیهای عیدانه بهم خورد و من خیلی ناگهانی تمام این روزها را درگیر بیمارستان و دوا و دکتر و جراحی و گذران دوران نقاهت شدم و چیزی از این تعطیلات نفهمیدم ... 


فعلا بیشتر اقوام که به رسم ادب ما باید برای دیدنشون میرفتیم اومدن و به ما سر زدن و عید دیدنیهای ما انشاالله موکول میشه به بعد بهبودی کامل من ... برای همه آرزوی سلامتی روزافزون میکنم

 

از دخملک سی ماهه و یا بعبارنی دو سال نیمه ی خودم چی بگم که خانومی شده  ... این روزها حواسش به حال و احوال من هست و هر وقت ازش بخوام خیلی سریع میاد تا دستامو بگیره و واسه بلند شدن کمکم کنه ...  عاشق اینه که تک تک وسایل سفره یا میز غذا را خودش ببره و گاهی حتی اگه ما برده باشیم باید برگردونیم تا خودش ببره 

ضمنا دخملم اونقدر خودشو بزرگ و مستقل میدونه که حتی بعد از دستشویی خودش شیر آب را باز میکنه خودشو میشوره و میاد بیرون ... هر چند اغلب  تو کارش دخالت میکنیم و اون غر میزنه

دو سه روزی را هم که من بیمارستان بودم و ثنا پیش مامان جون و گاهی زن عموی من بود اصلا بهانه گیری نداشت و کلی هم بهش خوش گذشته بود و فقط گاهی که هوای منو میکرد با یه تلفن قضیه حل میشد ...


فعلا همین ...

و الهی تا همیشه شکر ...


ــــــــــــــــــــــ

بعدا نوشت:ممنونم از همه ی دوستان که جویای حالم بودن

قضیه یه کیست خدا نشناس بود که تو دلم خونه کرده بود و کلی رشد کرده بود و من نفهمیده بودم تا روزی که پاره شد و من با دلدرد شدید راهی بیمارستان شدم و از شرش خلاص شدم ...

الانم خوبم شکر خدا

بازم ممنونم از محبتتون ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:1  توسط مامان ثنا  | 

روزهایی با طعم عسل...


داریم به مراحل آخر پروژه ی پوشک گیرون میرسیم ... چقدر سخت بوده و من نمیدونستم!

زمان زیادی صرف آماده کردن ذهن دخملی برای این پروژه شد ...

- چند وقتی قبل از شروع جدی کار ، وقتی که میخواستم موقع  تعویض پوشک ، به پاش که یه کم قرمز شده بود پماد بزنم و ثنا نق میزد ، واسه پرت کردن حواسش شروع کردم به تعریف کردن با یه لحن کاملا جدی . چون اغلب وقتی با لحن جدی و بزرگونه باهاش صحبت میکنی دوست داره که مخاطب قرار بگیره و تو بحث شرکت کنه .  گفتم ثنا میدونی چرا باید به پات پماد بزنم؟ گفت اوهوم! گفتم  خب چرا؟  و ثنا شروع کرد به توضیح کامل علت سوختگی : آخه میدونییییییییی... وقتی من جیش میکنم تو پوشکم خــــــــــــب  بعدش به تو نمیگم جیش دارم خــــــــــــب بعد نمیرم دسشویی  خـــــــــــب بعد پام میسوزه بعد باید پماد بزنی تا خوب شه ... دهنم چهار طاق باز مونده بود از توضیحات کاملی که با آب و تاب . با اون زبون شیرینش میداد... میگم حالا باید چیکار کنیم که دیگه پات نسوزه ؟ میگه خب باید به مامانم بگم جیش دارم منو ببره دسشویی ... میگم خب تو که همه چیو میدونی چرا نمیگی؟ میگه آخه دوست ندارم ... میگم چرا آخه؟  خیلی جدی برمیگرده و میگه: خب دوست ندارم دیگه چرا نداره که!!!!

منم مبهوت و حیران برمیگرم سر کار خودم ... به این فکر میکنم که یه بچه ی فسقلی چطور سرکارم گذاشته !! خدایا...

- اینکه همیشه از وقتی کلمات را یاد گرفته خیلی سفت و سخت چسبیده به "مدرسه" و از وقتی جمله سازی کرده مدام آرزوی مدرسه رفتن را تکرار کرده  هیچ ! حالا چند وقتیه که گیر داده به مهد کودک ... که بره با بچه ها بازی کنه و نقاشی بکشه ... بعدش بره مدرسه ... مهد رفتنش را گذاشتیم واسه بعد از پوشک گیرون ... اتفاقا با علاقه ای که به مهد رفتن داره، انگیزه ی خوبی شد واسه ترک پوشک و حالا بعد هر بار اجابت مزاج خانوم کوچولو یادآوری میکنه که مامان دیدی رفتم دستشویی؟ من بزرگ شدم... دیگه تو پوشکم جیش نمیکنم ... میخوام برم مهد کودک بعد برم مدرسه ... منو میبری مهد کودک؟ برام کیف میخری؟

- ثنا به تمام اشیائ موجود در اطرافش شخصیت میده و باهاشون حرف میزنه و باز خودش به جای اون شی ء با یه صدای دیگه صحبت میکنه و جواب خودشو میده ... این اشیاء میتونه لیوان، مداد رنگی ، عروسک، قطعات لگو، بالش، کنترل تلویزیون، شکلات یا هر چیز دیگه ای باشه . فقط کافیه از یک لحاظ کمی متفاوت باشن ، مثلا دو تا لیوان کوچیکتر و بزرگتر باشن تا یکی بشه مامان یا بابا و اون یکی بشه بچه و نمایش ثنا شروع بشه ... حتی هر کدوم از انگشتای دستش هم یک شخصیت دارن به این ترتیب: انگشت کوچک: دختر خانواده، انگشت حلقه : مادر خانواده، انگشت وسط: پدر خانواده، انگشت اشاره: پسر خانواده و انگشت شصت در نقش مامان جون خانواده و گاهی نقش های دیگه  ...  و در یک بعد وسیع تر دو خانواده ی دست چپی و خانواده ی دست راستی هستن که گفتمانهایی در موضوعات مختلف بین اعضای مختلف خانواده صورت میگیره ... دیگه بهتره وارد ریز ماجراها نشم که مجال نیست ...

- عاشق کاردستی درست کردنه و حد اقل یه روز در میون درخواست میکنه ولی درخواست دخترعزییییییییزم به ترفندهای مختلف پیچونده و به روزهای بعد حواله میشه تا وقتی حس و حالش در وجودمان حلول کند !

- یکی از بازیای بامزه و ابتکاریش هم اینه که میره پایه ی برج هوشش را بر میداره و به جای میکروفون میگیره جلوی دهنش و میزنه زیر آواز ... حالا یا شعرایی را که بلده میخونه به صورت آواز و با صدای بلند ، یا یه سری کلمات بی ربط و با ربط و گاهی نامفهوم را پشت هم ردیف میکنه ... بعد اتمام آهنگهای درخواستی ، ثنا میشه گزارشگر و من باید جواب  سوالاشو در حالی که میکروفون را تا حلقم فرو برده بدم ... ولی دنیاش خیـــــــــــــــــــــلی تماشایی و شیرینه !

- یه روز وقتی با مقاومت من برای نشستن پای لب تاب مواجه شد رفت دیکشنری را که دم دستش بود برداشت ، جلدش را باز کرد . گذاشت جلوش، جلد کتاب شد مانیتور و برگه ها شدن کیبوردش که انگشتای تپلی و کوچولوی دخملک خیلی حرفه ای روش میرقصیدن ... آخ که من به فدای اون انگشتای مینیاتوریت بشم مادر!!!
کمبود امکاناته دیگه! اون از میکروفون خانوم خواننده ، اینم از لپتابش!!  اینه که میگن کمبود امکانات خلاقیت میاره...



فواصل نوشتنم بسی طولانی و خجالت آور شده ... خودم میدونم ... باید تنبلی را کنار بذارم و بیشتر بنویسم ... حیفه این روزهای عسلی فراموشم بشن...

نکته : بیست و نه ماهگی هم عالمی داره!

الهی شکر ...



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 13:34  توسط مامان ثنا  | 

برای خالی نبودن عریضه!

بیست و هشت ماهگیت مبارک دختر نازم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 12:50  توسط مامان ثنا  | 

دو سال و دو ماه و دو روز ...

  روزهاي پاييزي ما و دخترك تند و تند ميگذره و پيشرفت هاي هر روزه ي او بعد از دوسالگي آنچنان متحيرمان كرده كه جو در آغوش گرفتن و چلاندن ، هوش از سرمان براي ثبتشان پرانده ...

ثنا ديگه خيلي خوب حرف ميزنه ... اين خوب را كه ميگم شما به نسبت سنش در نظر بگيريد ...

تصميمش را گرفته و ميخواد با آقا پسري! ازدواج كنه كه اولين بار اونو يا تصويرش را در سقف خانه ، جايي نزديك لوستر ديده! ( چي بگم والا!)

عاشق بارونه و شلپ شلوپ كردن تو چاله هاي آب بزرگترين لذتشه ... ريختن برگاي درختا براش جالبه و از ديدن جك و جونوراي مختلف به وجد مياد ...

گاهي كلمات قلمبه سلمبه اي به كار ميبره كه ما با شنيدنشون از زبون ثنا براي لحظه اي هنگ ميكنيم ... خيلي دوست دارم بنويسموشون اما تا رسيدن به قلم و كاغذ و رسيدن به موقعيت مناسب ، همش از ذهنم ميپره ... ( آخه اين حافظه است من دارم؟  براي خودم نگرانم ... )

يكيشو يادم اومد ... چند روز پيش بابايي داشت ميرفت بيرون و بردن ثنا را حواله داد به كَرَم آسمون ، به وقت باريدن بارون ... به قيافه ي درهم ثنا نگاه كردم و گفتم : ثنا بيا بريم بشينيم دعا كنيم تا زودتر بارون بياد ... لباش خنديد و چشاش برق زد ... دستمو كشيد تا بريم دعا كنيم ... ميگم خداي مهربون ، من و ثنا عاشق بارونيم ... خواهش ميكنم خيلي زود يه عالمه بارون بفرست تا بريم بيرون و ...

دعام تموم نشده كه ثنا ادامش ميده : صفا كنيـــــــــــــــــــم!

 

اين روزا بيشتر منو" باتبه" (فاطمه) يا "مامان باتبه" صدا ميكنه ...

جا و لباس و گوشي و هر وسيله ي هر شخصي در حضور ثنا ، فقط متعلق به خود شخصه و امكان جابجايي نداره ...

وقتي يه لباس جديد تو تنم ببينه مياد و حسابي براندازش ميكنه و ميگه : اِلاسه هودته؟  هريدي؟ اَشَنه...هوشِله... (لباس خودته؟ خريدي؟ قشنگه ... خوشگله ...) بعدشم بغلم ميكنه و ميبوسه منو ... شيفته ي اين محبتشم من!

عاشق ترشي و ترشيجاته و غذا خوردنش به عشق اينجور مخلفاته ...

خيلي وقتا عروسكاشو و البته اغلب گاوي را مياره و مدام ميگه : گاوي ميخواد حرف بزنه ... اين يعني اينكه ما بايد گاوي را بگيريم و به جاي اون با ثنا صحبت كنيم ... گاهي هم خودش به جاي يه عروسك ديگه صحبت ميكنه ...

بعضي وقتا هم مياد و ميگه : مامان من اسمم محدثه است ... محدثه را صدا كن ... يا ميگه من مامان باتبه ام ... حنا مامان باتبه را صدا كن ... وبعد بايد مدام اسم اون شخصيت انتخابيش را صدا كنيم و باهاش صحبت كنيم ...

 گاهي وقتا هم مياد و گير ميده كه ميخواد بره مدرسه و كلي بايد آسمون ريسمون ببافيم كه كوتاه بياد ...

عاشق حركات لب و لوچه اشم وقتي تمام تلاشش را ميكنه كه درست بگه قسطنتنيه يا سانفرانسيسكو ...

تا ده شمردن را خوب بلده و تا بيست را قاطي پاتي ميگه ... شعراي توپ قلقلي ، جوجه طلايي ، اتل متل، آقاقه خرگوشه ، تپلويم تپلو، خرگوش من چه نازه ، توپ سفيدم ، عروسك قشنگ من، بارون مياد دوباره ، و چندتا ديگه را بلده و موقع بازياش واسه خودش ميخونه ... عاشق بازياي دسته جمعي مثل "عمو زنجير باف" و "اين دختره اينجا نشسته گريه ميكنه" و ... هست و روزي چند بار مياد به من ميگه: مامان بيا اينجا بشين گريه كن ! بعد ميره يه عروسك مياره و دستشو ميگيره و دور من ميچرخه ... شعراشم خودش ميخونه ...

وقتي داريم تو خيابون راه ميريم دستامونو تكون ميديم و شعر ميخونيم و اكثر مواقع انتخاب ثنا ، شعر "خوشحال و شاد و خندانم" هست ... بي خيال نگاههاي مردم ... ثنا اينجوري صفا ميكنه و خوشحاله ...

يه اصطلاحي باب شده كه اينروزا بيشتر خوندم و شنيدم . اصطلاح "گل و بلبل".

ميخوام بگم تمام اوقات ما و ثنا هم اينطور گل و بلبل نيست ، اي امان از اون وقتايي كه تو يه متري متكا و پتوش ايستاده و داد و قال راه انداخته كه چي؟ من متكا و پتومو ميخوام ، خوابم مياد... ميگم دختر جان دو سه تا قدم كه بيشتر نيست ... برش دار خب! ... باز گريه و زاري كه نهههههه من نميتووووونم ... تو بده ... دستشو ميگيرم و باهم ميريم كنار متعلقاتش و دستشو ميذارم روشون و ميگم : خب بردار ... با تمام توانش از بسته شدن دستاش و برداشتن اونها ممانعت ميكنه و با گريه فقط ميگه من نميتونم ... تو بدهههههه  ...

حالا من ميگم متكا و پتو ، شما ميتونين به خيلي چيزايي كه ميخواد و نميخواد در زمانها و مكانها و شرايط مختلف تعميمش بدين ...

از اين دست بسيار است كه حقيقتا اعصابي فولادين ميطلبه. 

به قول دوستان : به بهشت زير پات فكر كن !  

ميدونم كه حرف واسه گفتن از ثناي دو سال و دوماهه ، زياد داشتم ( ني الان كم حرف زدم!)  اما اي امان از اين حافظه!

 

كلي عكس دارم كه ميذارم تو ادامه مطلب ... بفرماييد

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 23:8  توسط مامان ثنا  | 

حباب

يادش بخير ...

بچه كه بودم حمومو به عشق حباب بازي دوست داشتم ... دستاي كف مالي شده ام را حلقه ميكردم و توش فوت ميكردم و حباباي بزرگي درست ميكردم و كلي واسه رو هوا نگه داشتنشون تلاش ميكردم ... به رنگاي رنگين كمونيش زل ميزدم وغرق ميشدم تو روياهاي كودكانه ام ... يادش بخير ...

و حالا اين روزها با ثنا كودكي ام را مرور ميكنم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 15:16  توسط مامان ثنا  |