روزهاي پاييزي ما و دخترك تند و تند ميگذره و پيشرفت هاي هر روزه ي او بعد از دوسالگي آنچنان متحيرمان كرده كه جو در آغوش گرفتن و چلاندن ، هوش از سرمان براي ثبتشان پرانده ...
ثنا ديگه خيلي خوب حرف ميزنه ... اين خوب را كه ميگم شما به نسبت سنش در نظر بگيريد ...
تصميمش را گرفته و ميخواد با آقا پسري! ازدواج كنه كه اولين بار اونو يا تصويرش را در سقف خانه ، جايي نزديك لوستر ديده! ( چي بگم والا!)
عاشق بارونه و شلپ شلوپ كردن تو چاله هاي آب بزرگترين لذتشه ... ريختن برگاي درختا براش جالبه و از ديدن جك و جونوراي مختلف به وجد مياد ...
گاهي كلمات قلمبه سلمبه اي به كار ميبره كه ما با شنيدنشون از زبون ثنا براي لحظه اي هنگ ميكنيم ... خيلي دوست دارم بنويسموشون اما تا رسيدن به قلم و كاغذ و رسيدن به موقعيت مناسب ، همش از ذهنم ميپره ... ( آخه اين حافظه است من دارم؟ براي خودم نگرانم ... )
يكيشو يادم اومد ... چند روز پيش بابايي داشت ميرفت بيرون و بردن ثنا را حواله داد به كَرَم آسمون ، به وقت باريدن بارون ... به قيافه ي درهم ثنا نگاه كردم و گفتم : ثنا بيا بريم بشينيم دعا كنيم تا زودتر بارون بياد ... لباش خنديد و چشاش برق زد ... دستمو كشيد تا بريم دعا كنيم ... ميگم خداي مهربون ، من و ثنا عاشق بارونيم ... خواهش ميكنم خيلي زود يه عالمه بارون بفرست تا بريم بيرون و ...
دعام تموم نشده كه ثنا ادامش ميده : صفا كنيـــــــــــــــــــم!
اين روزا بيشتر منو" باتبه" (فاطمه) يا "مامان باتبه" صدا ميكنه ...
جا و لباس و گوشي و هر وسيله ي هر شخصي در حضور ثنا ، فقط متعلق به خود شخصه و امكان جابجايي نداره ...
وقتي يه لباس جديد تو تنم ببينه مياد و حسابي براندازش ميكنه و ميگه : اِلاسه هودته؟ هريدي؟ اَشَنه...هوشِله... (لباس خودته؟ خريدي؟ قشنگه ... خوشگله ...) بعدشم بغلم ميكنه و ميبوسه منو ... شيفته ي اين محبتشم من!
عاشق ترشي و ترشيجاته و غذا خوردنش به عشق اينجور مخلفاته ...
خيلي وقتا عروسكاشو و البته اغلب گاوي را مياره و مدام ميگه : گاوي ميخواد حرف بزنه ... اين يعني اينكه ما بايد گاوي را بگيريم و به جاي اون با ثنا صحبت كنيم ... گاهي هم خودش به جاي يه عروسك ديگه صحبت ميكنه ...
بعضي وقتا هم مياد و ميگه : مامان من اسمم محدثه است ... محدثه را صدا كن ... يا ميگه من مامان باتبه ام ... حنا مامان باتبه را صدا كن ... وبعد بايد مدام اسم اون شخصيت انتخابيش را صدا كنيم و باهاش صحبت كنيم ...
گاهي وقتا هم مياد و گير ميده كه ميخواد بره مدرسه و كلي بايد آسمون ريسمون ببافيم كه كوتاه بياد ...
عاشق حركات لب و لوچه اشم وقتي تمام تلاشش را ميكنه كه درست بگه قسطنتنيه يا سانفرانسيسكو ...
تا ده شمردن را خوب بلده و تا بيست را قاطي پاتي ميگه ... شعراي توپ قلقلي ، جوجه طلايي ، اتل متل، آقاقه خرگوشه ، تپلويم تپلو، خرگوش من چه نازه ، توپ سفيدم ، عروسك قشنگ من، بارون مياد دوباره ، و چندتا ديگه را بلده و موقع بازياش واسه خودش ميخونه ... عاشق بازياي دسته جمعي مثل "عمو زنجير باف" و "اين دختره اينجا نشسته گريه ميكنه" و ... هست و روزي چند بار مياد به من ميگه: مامان بيا اينجا بشين گريه كن ! بعد ميره يه عروسك مياره و دستشو ميگيره و دور من ميچرخه ... شعراشم خودش ميخونه ...
وقتي داريم تو خيابون راه ميريم دستامونو تكون ميديم و شعر ميخونيم و اكثر مواقع انتخاب ثنا ، شعر "خوشحال و شاد و خندانم" هست ... بي خيال نگاههاي مردم ... ثنا اينجوري صفا ميكنه و خوشحاله ...
يه اصطلاحي باب شده كه اينروزا بيشتر خوندم و شنيدم . اصطلاح "گل و بلبل".
ميخوام بگم تمام اوقات ما و ثنا هم اينطور گل و بلبل نيست ، اي امان از اون وقتايي كه تو يه متري متكا و پتوش ايستاده و داد و قال راه انداخته كه چي؟ من متكا و پتومو ميخوام ، خوابم مياد... ميگم دختر جان دو سه تا قدم كه بيشتر نيست ... برش دار خب! ... باز گريه و زاري كه نهههههه من نميتووووونم ... تو بده ... دستشو ميگيرم و باهم ميريم كنار متعلقاتش و دستشو ميذارم روشون و ميگم : خب بردار ... با تمام توانش از بسته شدن دستاش و برداشتن اونها ممانعت ميكنه و با گريه فقط ميگه من نميتونم ... تو بدهههههه ...
حالا من ميگم متكا و پتو ، شما ميتونين به خيلي چيزايي كه ميخواد و نميخواد در زمانها و مكانها و شرايط مختلف تعميمش بدين ...
از اين دست بسيار است كه حقيقتا اعصابي فولادين ميطلبه.
به قول دوستان : به بهشت زير پات فكر كن !
ميدونم كه حرف واسه گفتن از ثناي دو سال و دوماهه ، زياد داشتم ( ني الان كم حرف زدم!) اما اي امان از اين حافظه!

كلي عكس دارم كه ميذارم تو ادامه مطلب ... بفرماييد
ادامه مطلب